نماز ملفوظ و نماز مقبول

نماز ملفوظ و نماز مقبول
آیت الله جوادی آملی می فرمود:
دو نوع نماز داریم،
 یکی نماز ملفوظ است یعنی نمازی که انسان فقط الفاظ را می خواند و نمازش در محدوده الفاظ است.
دوم؛نماز مقبول است یعنی نمازی که انسان را از گناه دور نگه می دارد ،چون قرآن فرمود :
((ان الصلاه تنهی عن الفحشاء والمنکر))
 راه تشخیص نماز مقبول از نماز ملفوظ در این است که،اگر نماز صبح توانست تا ظهر انسان را از گناه حفظ کند این نمازمقبول است،اگر نماز ظهر وعصر توانست تا شب انسان را دور از گناه نگه دارد ،چنین نمازی ،نماز مقبول است وگرنه نماز ی که بعدش گناه انجام شود،نماز ملفوظ است.


ناسپاسى در قِبال رحمت

ناسپاسى در قِبال رحمت(حتماً بخوانید)

روزى مردى خواب عجیبى دید او دید که پیش فرشته هاست و به کارهاى آن ها نگاه مى کند. هنگام ورود، دسته بزرگى از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایى را که توسط پیک ها از زمین مى رسند، باز مى کنند و آن ها را داخل جعبه مى گذارند. مرد از فرشته اى پرسید، شما چه کار مى کنید؟ فرشته در حالى که داشت نامه اى را باز مى کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و دعاها و تقاضاهاى مردم از خداوند را تحویل مى گیریم. مرد کمى جلوتر رفت، باز تعدادى از فرشتگان را دید که کاغذهایى را داخل پاکت مى گذارند و آن ها را توسط پیک ها یى به زمین مى فرستند. مرد پرسید شماها چکار مى کنید؟ یکى از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاى خداوندى را براى بندگان مى فرستیم. مرد کمى جلوتر رفت و دید یک فرشته بیکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمى که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولى عده بسیار کمى جواب مى دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه مى توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافى است بگویند: خدایا شکر!

ما همان چیزی را درو می کنیم که می کاریم.

داستان کوتاه
مرد فقیرى بود که همسرش از ماست کره مى گرفت و او آن را به یکى از بقالى های شهر مى فروخت، آن زن کره ها را به صورت توپ های یک کیلویى در می آورد. مرد آن را به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید.

روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند.

  هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت:

دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.

مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت وگفت: 

ما ترازویی نداریم؛ بنابراین یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر شما را به عنوان وزنه قرار دادیم.

مرد بقال از شرمندگی نمیدانست چه بگوید.

ما همان چیزی را درو می کنیم که می کاریم.
اگر جامعه ای سالم می خواهیم، تغییر را از خودمان شروع کنیم.

سخن سنجیده


روزی لقمان در کنار چشمه ای نشسته بود، مردی از آنجا می گذشت، از لقمان پرسید: " چند ساعت دیگر به آبادی بعدی خواهم رسید؟ "
لقمان گفت:"راه برو!"
آن مرد پنداشت لقمان نشنیده است و دو مرتبه و با صدای بلندتری پرسش خود را مطرح کرد...
لقمان باز هم گفت:"راه برو!!!"
آن مرد پنداشت لقمان دیوانه است! بار خود بر دوش گرفت و راه رفتن پیشه کرد...
زمانیکه چند قدمی راه رفته بود، لقمان به بانگ بلند گفت:"یک ساعت دیگر به آبادی بعدی خواهی رسید!!!"
مرد با تعجب پرسید:" تو که این را می دانستی چرا از اول نگفتی؟!"
لقمان گفت:" چون راه رفتن تو را ندیده بودم.نمی دانستم تند راه می روی یا کند!حال که دیدم دانستم که "تــو" تا یک ساعت دیگر به آبادی بعدی خواهی رسید

روشی از تحمیل یک فرهنگ

گروهی از محققان ۵ میمون را در قفسی قرار دادند.

در وسط قفس یک نردبان و بالای نردبان دسته ای موز گذاشتند.

هر زمانی که میمونی بالای نردبان می‌رفت تا موزها را بردارد، دانشمندان بر روی سایر میمون‌ها آب سرد می‌پاشیدند.

پس از مدتی، هر وقت که میمونی بالای نردبان می‌رفت سایرین او را کتک می‌زدند.

مدتی بعد هیچ میمونی علی‌رغم وسوسه‌ای که داشت جرات بالا رفتن از نردبان را به خود نمی‌داد.

دانشمندان تصمیم گرفتند که یکی از میمون‌ها را بردارند و با یک میمون جدید جایگزین کنند. اولین کاری که این میمون جدید انجام داد این بود که سعی کرد تا بالای نردبان برود، که بلافاصله توسط سایرین مورد ضرب قرار گرفت.

پس از چندبار کتک خوردن میمون جدید با این که نمی‌دانست چرا، اما یاد گرفت که بالای نردبان نرود.

میمون دومی جایگزین گردید و همان اتفاق تکرار شد. میمون جدید اول هم در کتک زدن میمون جدید دوم شرکت میکرد. سومین میمون هم جایگزین شد و دوباره همان اتفاق (کتک خوردن) تکرار گردید.

به همین ترتیب چهارمین و پنجمین میمون نیز عوض شدند.

آن چیزی که باقی مانده بود گروهی متشکل از ۵ میمون بوده که با این که هیچ‌گاه آب سردی بر روی آن‌ها پاشیده نشده بود، میمونی را که بالای نردبان می‌رفت را کتک می‌زدند.

اگر امکان داشت که از میمون‌ها بپرسند که چرا میمونی که بالای نردبان می‌رود را کتک می‌زنند شرط خواهیم بست که جواب آن‌ها این خواهد بود: “من نمی‌دانم، این *رسم* ماست. همه این کارو میکنن”
و این است روشی از تحمیل یک فرهنگ.