از شایعه بترسید !

از شایعه بترسید !

700 سال پیش در اصفهان
 مسجدی می ساختند:

کار تمام شده بود و کارگران در حال انجام خرده کاری های پایانی بودند
پیرزنی از انجا رد میشد .

ناگهان پیرزن ایستاد و گفت:
 بنظرم مناره مسجد کج است!

کارگران خندیدند ولی معمار با صدای بلند فریاد زد ساکت !

 چوب بیاورید .
کارگر بیاورید .
چوب را به مناره تکیه دهید .
 حالا همه باهم . فشااار دهید!

معمار مرتب از پیرزن می پرسید:
 مادر درست شد؟

بعد از چند دقیقه پیرزن گفت درست شد و دعا کنان دور شد .

کارگران گفتند مگر می شود مناره را با فشار صاف کرد ؟

 معمار گفت : نه ! ولی میتوان جلوی شایعه را گرفت !

اگر پیرزن می رفت و به اشتباه به مردم میگفت مناره کج است و شایعه کج بودن مناره بالا میگرفت . دیگر هرگز نمیشد مناره را در نظر مردم صاف کرد.

ولی من الان با یک چوب و کمی فشار ، مناره را برای همیشه صاف کردم!!!

از شایعه بترسید !

در تجارت و کسب و کارتان ، حتی در زندگیتان از شایعه بترسید !

اگر به موقع وارد عمل شوید براحتی مناره زندگیتان صاف خواهد شد!

دکتر الهی قمشه ایی

پا بگذار روی خودت

عارفی را پرسیدند از اینجا تا به نزد خدای منان چه مقدار راه است؟
فرمود: یک قدم
گفتند: این یک قدم کدام است؟
فرمود: پا بگذار روی خودت


ماندن یا رفتن

ماندن یا رفتن
گویند؛صاحب دلى، براى کاری وارد جمعی شد.
حاضرین همه او را شناختند ؛ پس ، از او خواستند که پس از انجام کارهایش پند گوید .
پذیرفت .
کارهایش که تمام شد همگی نشستند و چشم ها به سوى او بود.
مرد صاحب دل خطاب به جماعت گفت :
ای مردم !هر کس از شما که مى داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد!
کسى برنخواست . گفت :
حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است ، برخیزد! باز کسى برنخواست .
گفت : شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید و براى رفتن نیز آماده نیستید!!!!

تذکرة الاولیا عطار نیشابوری

بدترین وبهترین بنده خدا

بدترین وبهترین بنده خدا

روزی حضرت موسی (ع)رو به بارگاه ملکوتی خداوند کرد و از درگاهش درخواست نمود:بار الها، می خواهم بدترین بنده ات را ببینم.
ندا آمد: صبح زود به در ورودی شهر برو. اولین کسی که از شهر خارج شد، او بدترین بنده ی من است.

حضرت موسی صبح روز بعد به در ورودی شهر رفت. پدری با فرزندش، اولین کسانی بودند که از شهر خارج شدند.
پس از بازگشت، رو به درگا خداوند کرد و ضمن تقدیم سپاس از اجابت خواسته اش، عرضه داشت: بار الها ، حل می خواهم بهترین بنده ات را ببینم.

ندا آمد: آخر شب به در ورودی شهر برو. آخرین نفری که وارد شهر شود، او بهترین بنده ی من است.
هنگامی که شب شد، حضرت موسی به در ورودی شهر رفت...

دید آخرین نفری که از در شهر وارد شد، همان پدر و فرزندش است! رو به درگاه خداوند، با تعجب و درماندگی عرضه داشت: خداوندا!چگونه ممکن است که بد ترین و بهترین بنده ات یک نفر باشد!؟

ندا آمد:

ای موسی، این بنده که صبح هنگام میخواست با فرزندش از در خارج شود، بدترین بنده ی من بود. اما... هنگامی که نگاه فرزندش به کوه های عظیم افتاد، از پدرش پرسید

بابا! بزرگ تر از این کوه ها چیست؟
پدر گفت:زمین.
فرزند پرسید: بزرگ تر از زمین چیست؟
پدر پاسخ داد: آسمان ها.
فرزند پرسید: بزرگ تر از آسمان ها چیست؟
پدر در حالی که به فرزندش نگاه می کرد، اشک از دیدگانش جاری شد و گفت:فرزندم. گناهان پدرت از آسمان ها نیز بزرگ تر است.

فرزند پرسید: پدر بزرگتر از گناهان تو چیست؟
پدر که دیگر طاقتش تمام شده بود، به ناگاه بغضش ترکید و گفت:عزیزم ، مهربانی و بخشندگی خدای بزرگ از تمام هرچه هست، بزرگتر و عظیم تر است.

شنیدن غیبت

‌یکی از علماء می گوید همسرم را که مرده بود با دعائی احضار کردم دیدم او را به محوطه ای همانند فرودگاه آوردند گفتم خانم من زنده ام و شما مرده اگر کاری در دنیا از دست من ساخته است  بگویید برای شما انجام دهم .                                                                                             

گفت : من در اینجا مشکلی ندارم جز اینکه روزی در مجلسی نشسته بودم و دیگران از فردی غیبت می کردند و من دفاع نکردم و مجلس را هم به علامت اعتراض ترک ننمودم الان سالهاست که معطلم . چرا که آن فرد زنده است باید بمیرد و اینجا بیاید شاید مرا حلال کند و من آزاد شوم .

« آیه الله بهلول مشهدی »
منبع : یکی از شاگردان آیت الله بهجت