گاه همه به پرده سینما بود.
اکران فیلم شروع شد.
شروع فیلم: تصویر سقف یک اتاق بود...
دو دقیقه از فیلم گذشت
چهار دقیقه دیگر هم گذشت
هشت دقیقه ی اول فیلم تنها تصویر سقف اتاق بود!
صدای همه درآمد.
اغلب حاضران سالن سینما را ترک کردند.
ناگهان دوربین حرکت کرد و آمد پایین
و به یک فرد معلول قطع نخاع خوابیده روی تخت رسید.
جمله زیرنویس فیلم:
این تنها 8 دقیقه از زندگی این انسان بود و شما طاقتش را نداشتید.
پس قدر زندگی وسلامتی خود را بدانید ،
وشکر گذار درگاهش باشید
فکر کردن طلاست !
فردی هنگام راه رفتن،
پایش به سکه ای خورد.
تاریک بود، فکر کرد طلاست!
کاغذی را آتش زد تا آن را ببیند.
دید 2 ریالی است!
بعد دید کاغذی که آتش زده،
هزار تومانی بوده!
گفت: چی را برای چی آتش زدم!
و این حکایت زندگی خیلی از ما هاست
که چیزهای بزرگ را برای
چیزهای کوچک آتش میزنیم
و خودمان هم خبر نداریم!
فردی نزد حکیمی رفت و گفت :
خبر داری که فلانی درباره ات چقدر غیبت و بدگویی کرده؟
حکیم با تبسم گفت:
او تیری را به سویم پرتاب کردکه به من نرسید، تو چرا آن را برداشتی و در قلبم فرو کردی؟؟
یادمان باشد هیچوقت سبب
ناقل کینه ها و دشمنی ها نباشیم.
انسانهای بزرگ :
قامتشان بلندتر نیست،
خانه شان بزرگتر نیست،
ثروتشان هم بیشتر نیست،
آنها قلبی بزرگ و نگاهی مهربان دارند.