چون صله ارحام نمیکرد مرگشون جلوتر افتاد

امام صادق علیه السلام :

یَعیشُ النّاسُ بِاِحْسانِهِمْ اَکْثَرَ مِمّا یَعیشونَ بِاَعْمارِهِمْ وَ یَموتون بِذُنوبِهِمْ اَکْثَرَ مِمّا یَموتونَ بِآجالِهِمْ؛

مردم، بیشتر از آن‏که با عمر خود زندگى کنند، با احسان و نیکوکارى خود زندگى مى ‏کنند و بیشتر از آن‏که با اجل خود بمیرند، بر اثر گناهان خود مى ‏میرند.

منظور حضرت این است که گناه عمر رو کوتاه میکنه و به اجل معلق میمیرن نه اجل طبیعی که خدا در نظر گرفته

ایت الله حق شناس ره میفرمود اقای خاموشی خیلی متدین بود سر حوض مسجد سید عزیز الله سر وضو افتاد مرد تو سن ۳۹ سالگی از حضرت سوال کردم ایشون بسیار ادم خوبی بودن چرا فوت شد
حضرت فرمود عمر طبیعی ایشون ۶۲ سال بود چون صله ارحام نمیکرد مرگشون جلوتر افتاد

دعوات(راوندى) ص291، ح 33

کانال (لاله اى از ملکوت)؛به ما بپیوندید:
https://telegram.me/joinchat/CMVrJj3HXOzeNxJKXcnApg

بنی ادم اعضای یک پیکرند

معلم دانش آموزی را صدا زد و گفت،  شعر بنی ادم را بخوان،
دانش اموز شروع کرد :
بنی ادم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش زیک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
بعد ساکت شد. معلم گفت بقیه اش،  گفت آقا نتونستم حفظ کنم،  مادرم مریضه و گوشه خونه افتاده،  پدرم سخت کار میکنه و خرج دوا ودرمونشو میده،  من باید کارهای خانه را انجام بدم و به خواهر و برادر کوچیکترم هم رسیدگی کنم،  به خدا وقت نکردم،  ببخشید.
معلم گفت : همین!  ببخشید؟  این که نشد جواب!  همه مشکل دارن،  باید درستو میخوندی. مشکل تو به من مربوط نیست. 
در این لحظه پسر با چشمانی خیس گفت : آقا یادم اومد.
تو کز محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهند آدمی...  

کانال (لاله اى از ملکوت)؛به ما بپیوندید:

https://telegram.me/joinchat/CMVrJj3HXOzeNxJKXcnApg

زنان وفادار

در شهر وینسبرگ آلمان
قلعه ای وجود داردبنام زنان #وفادار
 که داستان جالبی داردو مردم آنجا با افتخار آنرا تعریف میکنند:

 در سال 1140 میلادی
 شاه کنراد سوم شهر را تسخیر میکند و
 مردم به این قلعه پناه می برند
 وفرمانده دشمن پیام میدهد
که حاضر است اجازه بدهد
فقط زنان وبچه ها ازقلعه خارج شوند
و به رسم جوانمردی با ارزش ترین دارایی خودشان را هم بردارند و بروند
به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشند
قیافه فرمانده دیدنی بود
وقتی دید
هر زنی شوهرخودش را کول کرده
ودارد ازقلعه خارج میشود ...!
 زنان مجردهم پدر یا برادرشان را حمل میکردند

شاه خنده اش میگیرد
اما خلف وعده نمی کند و اجازه میدهد بروند
و این قلعه از آنزمان تا به امروز به نام " قلعه زنان وفادار" شناخته میشود
اینکه با ارزش ترین چیز زندگی مردم آنجا پول و چیزهای مادی نبود
و اینکه اینقدر باهوش بودند
که زندگی عزیزان خود را نجات دادند تحسین برانگیز است

 دعاکنیم دراین روزگار نیز باارزشترین داراییهای دنیوی ماخانواده وعزیزانمان باشندنه پول،ثروت،ماشین،خانه ،پست ومقام                                                                        

کانال (لاله اى از ملکوت)؛به ما بپیوندید:

https://telegram.me/joinchat/CMVrJj3HXOzeNxJKXcnApg

کتاب پیغمبرساز

کتاب پیغمبرساز
قرآن کریم کتابی است که پیغمبرساز است، زیرا پیغمبران دوگونه‌اند؛
قسم اول: پیامبرانی هستند که از جانب خداوند به پیامبری تعیین شده‌اند،
قسم دوم پیغمبرانی کمالی، که در اثر ایمان و عمل به دستورات قرآن، به کمالات پیامبری نایل می‌گردند.
بنابراین، قرآن پیغمبرانی کمالی تربیت می‌کند و پیغمبرساز است. البته اگر انسان اهلیت داشته باشد، در و دیوار هم به اذن خدا معلم او خواهند بود، وگرنه هیچ سخنی در او اثر نخواهد کرد.
چنان‌که سخنان پیغمبراکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در ابوجهل اثر نکرد و شاگردان قرآن و پیغمبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بعد از رحلت آن‌حضرت چه فتنه‌ها که به‌پا نکردند.
خدا می‌داند قرآن برای اهل ایمان، مخصوصاً اگر اهل علم باشند، چه معجزه‌ها و کراماتی دارد و چه چیزهایی از آن خواهند دید. برنامه‌ قرآن، آخرین برنامه‌ انسان‌سازی است که در اختیار ما گذاشته شده است، ولی ما از آن قدردانی نمی‌کنیم. اهل تسنن و ما «قرآن و عترت» را آن‌گونه که باید، نشناختیم و قدر ندانستیم.
 
منابع :در محضر بهجت و گوهرهای حکیمانه ؛ سایت حوزه
کانال (لاله اى از ملکوت)؛به ما بپیوندید:
https://telegram.me/joinchat/CMVrJj3HXOzeNxJKXcnApg

امتحان

 چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند، یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت تفریحی رفتند!

زمانی که از مسافرت برگشتند متوجه شدند در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و در حقیقت یک روز دیرتر رسیدند.
بنابراین تصمیم گرفتند نزد استاد خود بروند و علت جاماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.

آنها به استادشان گفتند: ما به مسافرت رفته بودیم که در راه بازگشت، لاستیک ماشینمان پنجر شد و از انجایی که لاستیک زاپاس همراه نداشتیم، مدت زیادی طول کشید تا ماشینی را پیدا کنیم و از او کمک بگیریم. به همین دلیل  یروقت به خانه رسیدیم. استاد پذیرفت که روز بعد، از آنها امتحان بگیرد.

فردای آن روز هر چهار دانشجو به دانشگاه رفتند و استاد هر کدام از آنها را به یک اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک، ورقه ی امتحانی داد و از آنها خواست که شروع کنند.

اولین مسئله که 5 نمره داشت، سوال بسیار آسانی بود و آنها به راحتی به آن پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال اخر که 95 نمره داشت پاسخ بدهند!

سوال این بود: کدام یک از چهار لاستیک ماشینتان پنچر شده بود؟