بزغاله ای روی پشت بام بود؛
و به شیری که از پایین عبور
می کرد توهین میکرد و
ناسزا می گفت. شیر گفت:
این تو نیستی که به من ناسزا
می گویی، بلکه این جایگاه توست که به من ناسزا می گوید.
مبادا بوسیله جایگاهت به دیگران
توهین کنی، که تکیه گاهت با گذر زمان سست شده و فرو می پاشد، آنگاه تو میمانی و آنهایی که تحقیرشان کردی...
خاطره
" یکی از بچه های مجاهدمون یک دونه پرتقالو تو کاغذی سفید گذاشت و به محض اینکه ماشین لشکر اسرائیلی نزدیکشون شد پرتقال رو به سمت اونا پرت کرد ...
همه روی زمین افتادن و جرأت نداشتن سرشون رو بالا بیارن تا کارشناس خنثی سازی بیاد...
بعد از اینکه مطمئن شدن هیچ خطری نیست بلند شدن و رفتن سراغ اون پرتقال و جمله ای که سید عباس رو کاغذ پیچیده به پرتقال نوشته بود رو خوندن که نوشته بود :
" ما از بمباتون نمی ترسیم ولی شما را از پرتقال ما می ترسید "
خاطره ی همرزمان شهید سید عباس الموسوی از وی
اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
یکی ازمداحان اهل بیت ( آقای سازگار) برای شب شعر ، دعوت شده بودند بیت رهبری! این خاطره رو تعریف می کردند:
همه ی شاعران ، شعرهای عریض وطویلشون رو خوندند ومورد تشویق جمع قرار گرفتند
و هر کی بهتر بود به به و چه چه بیشتری می کردند!
تا نوبت به یکی ازشعرا رسید ایشون رو کرد به حضار و گفت من برای امشب ، یک بیت آوردم.حضار زدند زیر خنده ...
جمعیت که ساکت شد ، گفت:
تازه یک مصرعش هم از حافظ عاریه گرفتم ...
این بار علاوه بر مردم ، خود رهبری هم زد زیر خنده ... اما وقتی آروم شدند خواند:
ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد»
همه منتظر مصرع بعدی بودند که خواند:
.
.
.
.
.
.
.
.
.
تمام هستی زهرا ( س)نصیب نرجس شد!
تا چندین دقیقه صدای تکبیر و صلوات از همه جا به گوش می رسید ...
اللهم عجل لولیک الفرج ...