پندهای لقمان

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند می دهم که کامروا شوی:
اول این که سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم این که در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی!
و سوم این که در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی!!!...
پسر لقمان گفت ای پدر، ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چگونه من می توانم این کارها را انجام دهم؟
لقمان جواب داد:
اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می خوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است
و اگر با مردم دوستی کنی، در قلب آنها جای می گیری و آن وقت بهترین خانه های جهان از آن توست.

تمثیل :

تمثیل :
شبی دزدی به خانه روضه خوانی رفت. تمام اسباب و اثاثیه او را که حاصل سالها روضه خوانی بود جمع کرد و در یک چادر پیچید، هرچه خواست از زمین بلند کند توانش نرسید که بار آخر گفت:
یا علی و بلند کرد.
روضه خوان با صدای او از خواب پرید دزد را گرفت و گفت: مردک آنچه من عمری با یاحسین یاحسین جمع کردم تو میخواهی با یک یا علی ببری...؟                                                                                                                                                  

ثواب رکوع درست بجاى آوردن‏ ‏

 ثواب رکوع درست بجاى آوردن‏ ‏

سعید بن جناح نقل کرده است که: در مدینه، در خانه امام محمد باقر علیه السلام بودم

و آن حضرت بى ‏آنکه از او سؤالى شده باشد فرمود: هر کس رکوع (نماز) خود را درست

 بجاى آورد، از وحشت قبر آسوده خاطر است.

 ترجمه ثواب الأعمال ص 105

انسان موجودی ....

‌ هیچ مگسی در اندیشه فتح ابرها نیست،

و هیچ گرگی، گرگ دیگر را به خاطر اندیشه اش نمیکشد

هیچ کلاغی به طاووس، رشک نمیبرد،
و قناری میداند قار قار هم شنیدن دارد.

هیچ موشی ، به فیل بخاطر بزرگی اش حسادت نمیکند.

و زنبور میداند که گل، مال پروانه هم هست...

و رودخانه به قورباغه هم اجازه خواندن میدهد!

کوه از مرگ نمیترسد و هیچ سنگی به سفر فکر نمیکند.

زمین میچرخد تا آفتاب به سمت دیگری هم بتابد و خاک در رویاندن، زشت و زیبا نمیکند!!

هیچ موجودی در زمین، بیشتر از انسان همنوعانش را قضاوت نمیکند ،
و همنوعانش را به خاک و خون نمیکشد...

مادر...

مادر...

دکتری برای خواستگاری دختری رفت ولی دختر او را رد کرد و گفت به شرطی قبول میکنم که مادرت به عروسی نیاید.

آن جوان در کار خود ماند و نزد یکی از اساتید خود رفت و با خجالت چنین گفت: در سن یک سالگی پدرم مرد و مادرم برای اینکه خرج زندگیمان را تامین کند در خانه های مردم رخت و لباس می شست، حالا دختری که خیلی دوستش دارم شرط کرده که فقط بدون حضور مادرم حاضر به ازدواج با من است، نه فقط این، بلکه این گذشته مادرم مرا خجالت زده کرده است، به نظرتان چکار کنم؟

استاد به او گفت: از تو خواسته ای دارم به منزل برو و دست مادرت را بشوی، فردا به نزد من بیا تا بگویم چکار کنی.

جوان به منزل رفت و اینکار را کرد، ولی با حوصله دستهای مادرش را در حالی که اشک بر روی گونه هایش سرازیر شده بود را شست. زیرا اولین بار بود که دستان مامانش درحالی که از شدت شستن لباسهای مردم چروک شده و تماما تاول زده و ترک برداشته اند را دید طوری که وقتی آب را روی دستانش می ریخت از درد به لرز می افتاد.

پس از شستن دستانِ مادرش، نتوانست تا فردا صبر کند و همان موقع به استاد خود زنگ زد و گفت:
ممنونم که راه درست را به من نشان دادی من مادرم را به امروزم نمی فروشم، چون او تمام زندگیش را برای آینده من گذاشته و خرج کرد....